چرا بعضی آدم‌ها از جوانی متنفرند؟ | روایت یک مرد ۳۵ ساله که پیر شدن را دوست داشت

تحلیل روانکاوانه دکتر فهیمه رضایی، روانکاو «دکتر، من جوانی را دوست ندارم…» گاهی در جلسات درمان، یک جمله کوتاه می‌تواند تمام مسیر ذهن یک روانکاو را متوقف کند؛ جمله‌ای که پشت آن دنیایی از رنج، معنا و تاریخچه روانی پنهان شده است. روزی مردی ۳۵ ساله وارد اتاق درمان من شد. از نظر ظاهری جوان بود، اما خودش را این‌گونه معرفی کرد: «من سی و پنج سالمه، ولی بدن و روح یه آدم پنجاه ساله رو دارم.» با لبخندی تلخ ادامه داد: «هیچ حوصله‌ای برای تفریح ندارم. رستوران رفتن خسته‌ام می‌کنه. ورزش برام بی‌معناست. طبیعت‌گردی کسل‌کننده است. شلوغی رو تحمل نمی‌کنم. اگر هم مجبور باشم بین آدم‌ها باشم، ترجیح می‌دم مست باشم تا تحملش کنم.» در نگاه اول شاید تصور کنیم با فردی افسرده روبه‌رو هستیم. اما ماجرا به این سادگی نبود. او در کسب‌وکار خود بسیار موفق بود. درآمد قابل توجهی داشت. بسیاری از افراد برای مشورت‌های اقتصادی و تجاری به سراغش می‌آمدند. تصمیم‌هایش ارزشمند بود و در حوزه کاری خود اعتبار بالایی کسب کرده بود. اما بیرون از دنیای بیزنس، زندگی برایش جذابیتی نداشت. تنها لذت باقی‌مانده از جوانی، برای او مشروب، دورهمی‌های محدود و مهمانی‌های شبانه بود. در جلسات درمان، آرام‌آرام به گذشته او نزدیک شدیم. گذشته‌ای که پر بود از هیجان، ریسک، اشتباه، بی‌ثباتی و زندگی بدون مرز. خودش می‌گفت: «هر کاری که فکرش رو بکنین انجام دادم. فقط برای حال کردن زندگی می‌کردم. هیچ قاعده‌ای نداشتم. عشق و حال بود و بس.» اما جمله‌ای که هنوز در ذهن من زنده است، زمانی گفته شد که از او پرسیدم: «چرا این‌قدر از جوانی فاصله گرفته‌ای؟» برای چند ثانیه سکوت کرد. سپس گفت: «دکتر… جوانی رو دوست ندارم چون اعتبار نداشتم.» سکوت کردم. ادامه داد: «مدام اشتباه می‌کردم. شکست پشت شکست. هیچ‌کس حرفم رو جدی نمی‌گرفت. الافی می‌کردم. کسی روی من حساب نمی‌کرد. الان ریشم سفید شده. برام اعتبار قائلن. توی بیزنس‌ها ازم مشورت می‌خوان. حرفم وزن پیدا کرده.» در همان لحظه ذهن من روی یک نکته متوقف شد. او از پیر شدن لذت نمی‌برد. او از اعتبار لذت می‌برد. اما در ذهنش اعتبار و افزایش سن به یکدیگر گره خورده بودند.  

وقتی سن، نماد ارزش می‌شود

در روانکاوی، بسیاری از احساسات ما درباره سن، ظاهر یا بدن، در واقع احساساتی درباره خودِ واقعی ما نیستند. آن‌ها نماد هستند. این مرد، جوانی را با مفاهیمی مانند: • اشتباه • بی‌ارزشی • بی‌اعتباری • شکست • دیده نشدن پیوند داده بود. در مقابل، میانسالی را با: • احترام • قدرت • نفوذ • ارزشمندی • اعتبار اجتماعی همسان کرده بود. در واقع او از جوانی متنفر نبود. او از تصویری که از خودش در دوران جوانی داشت متنفر بود.  

فوبیای جوانی؛ ترسی که کمتر درباره آن صحبت می‌شود

بسیاری از افراد از پیر شدن می‌ترسند. اما گاهی با پدیده‌ای معکوس روبه‌رو می‌شویم. فرد به صورت ناخودآگاه از جوان بودن فاصله می‌گیرد. از ظاهر جوان خوشش نمی‌آید. رفتارهای جوانانه را تحقیر می‌کند. هیجان را بی‌ارزش می‌داند. سرزندگی را با بی‌مسئولیتی اشتباه می‌گیرد. چنین فردی تلاش می‌کند هرچه سریع‌تر به هویت یک فرد مسن‌تر نزدیک شود؛ زیرا ذهن او باور کرده است که ارزشمندی فقط در سن بالاتر به دست می‌آید.  

چرا برخی موفقیت را جایگزین جوانی می‌کنند؟

در طول درمان متوجه شدم که این مراجع سال‌ها برای جبران شکست‌های گذشته جنگیده است.او ثروت ساخته بود. اعتبار ساخته بود. نفوذ اجتماعی ساخته بود. اما فرصتی برای سوگواری نسبت به جوانی از دست رفته خود پیدا نکرده بود. انگار بخشی از وجودش هنوز در حال فرار از آن پسر جوان شکست‌خورده بود. او نمی‌خواست دوباره شبیه آن جوان شود. به همین دلیل هر چیزی که بوی جوانی می‌داد برایش تهدیدکننده بود: تفریح، هیجان، بی‌خیالی، سرزندگی، ماجراجویی، و حتی شلوغی.  

آنچه در درمان آشکار شد

در جلسات درمان به تدریج روشن شد که مشکل اصلی سن نبود. مسئله، رابطه او با گذشته خودش بود. او هنوز جوانی را نبخشیده بود. هنوز اشتباهات آن دوران را به دوش می‌کشید. هنوز آن نسخه جوان خود را فردی بی‌ارزش می‌دانست. و تا زمانی که نتوانیم نسخه‌های قدیمی خودمان را بپذیریم، بخشی از روان ما در جنگی پنهان باقی می‌ماند. جنگی که گاهی خودش را به شکل خستگی، بی‌حوصلگی، لذت نبردن از زندگی و حتی وابستگی به الکل و مهمانی‌های محدود نشان می‌دهد.  

نتیجه‌گیری روانکاوانه

بسیاری از انسان‌ها از پیر شدن نمی‌ترسند؛ آن‌ها از بی‌ارزش شدن می‌ترسند. و بسیاری از کسانی که عاشق پیر شدن به نظر می‌رسند، در واقع عاشق اعتبار، احترام و دیده شدن هستند. مراجع من نیز در نهایت دریافت که آنچه دوست دارد «سن» نیست. آنچه دوست دارد «ارزشمندی» است. و ارزشمندی، برخلاف باور او، از تعداد موهای سفید یا عدد شناسنامه نمی‌آید. ارزشمندی از آشتی کردن با تمام نسخه‌های خودمان آغاز می‌شود؛ حتی با همان جوانی که روزی اشتباه می‌کرد، شکست می‌خورد و هنوز راه زندگی را نمی‌دانست. شاید بلوغ واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که بتوانیم هم جوانی را دوست داشته باشیم هم بزرگسالی موفق امروزمان را دکتر فهیمه رضایی روانکاو