چرا زندگی بی‌معنی است؟ داستانی از جستجوی معنای واقعی زندگی از زبان دکتر فهیمه رضایی، روانکاو

زندگی چه معنایی دارد؟ چرا در مقاطعی از زمان، احساس می‌کنیم که همه چیز بی‌معنی است؟ این پرسشی است که گاهی در دل هر انسانی در مسیر زندگی، به‌ویژه در دوره‌های بحرانی یا تغییرات بزرگ، به ذهنش خطور می‌کند. من، دکتر فهیمه رضایی، روانکاو، روزهای زیادی را در کنار افرادی گذرانده‌ام که این سوال را از خود می‌پرسیدند. امروز می‌خواهم داستان یکی از این مراجعین را با شما به اشتراک بگذارم تا شاید جواب‌هایی برای این سوالات پیدا کنیم.

دوره‌های مختلف زندگی: فرافکنی‌ها و آرزوها

یکی از مراجعینم، خانم سارا، در سن ۳۵ سالگی به من مراجعه کرد. او دچار احساس سردرگمی شدیدی در زندگی‌اش بود. همه چیز برایش بی‌معنی به نظر می‌رسید. از خودش می‌پرسید: «چرا تا حالا هیچ چیزی به اندازه‌ای که فکر می‌کردم، به من رضایت نداده؟» خانم سارا در طول سال‌های گذشته، بارها زندگی‌اش را براساس هدف‌هایی که برای خودش تعیین کرده بود، سازمان‌دهی کرده بود. روزگاری نگران نمره‌های دانشگاه بود. برای او، نمرات دانشگاه یک معیار برای سنجش ارزش خود به شمار می‌رفت. او به این باور رسیده بود که همه زندگی و شخصیتش به نمرات و موفقیت‌های علمی وابسته است. به همین دلیل، روزها و شب‌ها تلاش می‌کرد تا بهترین نمرات را بگیرد، به امید اینکه در آینده‌اش تغییرات بزرگ‌تری به وجود آورد. اما زمانی که کنکور و رشته‌های دانشگاهی را پشت سر گذاشت، به خودش گفت: «حالا که موفق شدم، باید آینده‌ام را با شغلی پول‌ساز بسازم.» او وارد بازار کار شد، با آرزوهای بزرگ برای داشتن یک شغل معتبر و درآمد خوب. اما با گذشت زمان، به یک نتیجه جالب رسید: «آیا این هم همان چیزی است که دنبال آن بودم؟ آیا شغلم همان چیزی است که به من احساس خوشبختی می‌دهد؟» او همچنان درگیر این سوال بود که چرا با همه موفقیت‌هایی که در زندگی‌اش به دست آورده، همچنان احساس می‌کند که چیزی کم دارد. «چرا هیچ چیزی نتوانسته مرا به آن رضایت واقعی برساند؟»

فرافکنی: یک حقیقت گمشده در درون ما

در جلسه‌ای که با خانم سارا داشتم، متوجه شدم که او در تمام این سال‌ها، به طور ناخودآگاه در حال فرافکنی آرزوها و اهدافش بود. فرافکنی یعنی این که انسان برای رسیدن به یک آرزو یا هدف بیرونی، احساس ارزش و هویت خود را به آن هدف گره می‌زند. خانم سارا در تمام این سال‌ها به خود می‌گفت: «اگر به این هدف برسم، همه چیز درست می‌شود. اگر این اتفاق بیفتد، من خوشبخت خواهم شد.». اما حقیقت این است که زندگی خود به تنهایی معنایی ندارد. آن چیزی که به زندگی معنی می‌دهد، این است که انسان در طول عمر خود چه چیزهایی را آرزو کند، به دنبال چه هدف‌هایی برود و در این مسیر چه تلاشی کند. زندگی بی‌معنی نمی‌شود، بلکه در هر دوره‌ای از زندگی، ما معنای آن را با فرافکنی‌های خود پر می‌کنیم. در واقع، فرافکنی‌ها و آرزوهای ما، به زندگی‌مان هویت می‌بخشند. هر فردی با توجه به تجربه‌های خاص خود، آرزوهایی دارد که ممکن است به نظرش بسیار مهم و اساسی برسند. اما وقتی که به هدف رسیدیم، معمولاً متوجه می‌شویم که چیز جدیدی پیدا کرده‌ایم که باز هم دلمان برای آن تنگ می‌شود. این چرخه ادامه دارد تا اینکه شاید در یکی از روزها به این نتیجه برسیم که شاید آرزوها و اهداف، هرکدام به نوعی یک فرافکنی از درون ما بوده‌اند و آنچه که به آن نیاز داریم، چیزی بیشتر از رسیدن به هدف‌هاست.

زندگی بدون فرافکنی‌ها غیرممکن است

همانطور که خانم سارا در گفتگو با من بیان کرد، او دیگر نمی‌توانست تنها به اهداف و آرزوهای بیرونی زندگی‌اش اتکا کند. او حالا به این نکته پی برده بود که در واقع، زندگی بدون فرافکنی‌ها ممکن نیست. این تلاش‌ها و دویدن‌ها برای رسیدن به چیزی که در ذهن داریم، جزئی از تجربه انسانی ماست. در این مسیر، از دست دادن خواب، تلاش بی‌وقفه، و تحمل رنج‌های مختلف اجتناب‌ناپذیر است. اما همین رنج‌ها و تلاش‌ها هستند که به ما انگیزه می‌دهند تا به جلو برویم و هر بار که به هدفی نزدیک می‌شویم، فرافکنی جدیدی برای خود می‌سازیم.

چه چیزی واقعا برای ما مهم است؟

اما این سوال همچنان باقی می‌ماند: حال که فهمیدیم زندگی به تنهایی معنایی ندارد، چه چیزی واقعاً برای ما مهم است؟ آیا هنوز هم باید به دنبال همان آرزوهایی باشیم که سال‌ها پیش برای خود تعریف کرده‌ایم؟ یا شاید وقت آن رسیده که این فرافکنی‌ها را مورد بازنگری قرار دهیم و از خود بپرسیم که آیا این مسیرها هنوز هم برای ما جذاب و ضروری هستند؟ برای خانم سارا، پاسخ به این سوال نه تنها دشوار بود، بلکه به یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های زندگی‌اش تبدیل شد. او می‌خواست بداند که آیا حقیقتاً این مسیرهای فعلی، همان چیزی هستند که در عمق وجودش به آن‌ها نیاز دارد.

نتیجه‌گیری: پرسش‌های جدید برای نیمه دوم زندگی

به خانم سارا گفتم که زندگی‌اش همچنان ادامه دارد و حالا می‌تواند در نیمه دوم عمر خود، این سوالات را از خود بپرسد:

  • اکنون در این دوران از زندگی، در پی چه آرزویی هستم؟
  • آیا این آرزوهایی که در ذهن دارم، واقعاً همان چیزی است که من به آن نیاز دارم؟
  • آیا می‌توانم به معنای واقعی زندگی پی ببرم بدون اینکه تنها در پی فرافکنی‌های بی‌پایان باشم؟

این سوالات، شاید برای هر فردی در هر دوره‌ای از زندگی به وجود آید. اما وقتی به آن‌ها پاسخ دهیم، شاید به جایی برسیم که از خود بپرسیم: «آیا آنچه که به آن می‌جنگیم، واقعاً ارزش این تلاش‌ها و رنج‌ها را دارد؟» زندگی از خود هیچ معنایی ندارد، اما ما می‌توانیم با انتخاب‌های آگاهانه و با بررسی آرزوها و اهداف خود، به زندگی‌مان معنا بدهیم. در این مسیر، هر فرافکنی، هر تلاش، و هر رنج، بخشی از راهی است که ما خودمان برای خودمان می‌سازیمنویسنده دکتر فهیمه رضایی روانکاو