وقتی ستم تمام نمی‌شود؛ قصه یک مراجع و لحظه‌ای که درمان شروع شد | روان‌درمانی و مرزهای شخصی

من، به‌عنوان روانکاو، در اتاق درمان بارها با یک الگوی تکرارشونده روبه‌رو شده‌ام؛ روایت‌هایی که در ظاهر متفاوت‌اند، اما در عمق یک جمله مشترک دارند: «من خیلی تحمل کردم… ولی دیگه خسته شدم.» آن روز هم یکی از مراجعانم نشسته بود. سکوتش سنگین بود، نه از جنس آرامش؛ از جنس سال‌هایی که حرف‌ها گفته نشده بودند. از رابطه‌ای گفت که در آن، مرزهایش آرام‌آرام پاک شده بود. از خانواده‌ای که “تحمل کردن” را به او یاد داده بودند. و از خودش… که دیگر نمی‌دانست کجای این زندگی قرار دارد. گفت: «من همیشه فکر می‌کردم اگر بیشتر صبر کنم، همه چیز درست می‌شود.» و من می‌دانستم این جمله، ریشه بسیاری از رنج‌هاست. در روان انسان، یک اشتباه رایج وجود دارد: این‌که رنج کشیدن را با درست بودن اشتباه می‌گیریم. این‌که فکر می‌کنیم اگر چیزی درد دارد، اما ادامه پیدا می‌کند، پس حتماً باید طبیعی باشد. اما حقیقت ساده‌تر و تلخ‌تر است: بسیاری از ستم‌ها زمانی ادامه پیدا می‌کنند که کسی هنوز در حال تحمل کردن است. در آن جلسه، به او گفتم: «ستم زمانی تمام می‌شود که ستم‌دیده دیگر آن را تحمل نکند.» سکوت کرد. این سکوت، سکوتی از جنس فهمیدن بود؛ نه ندانستن. برای اولین بار، به جای این‌که بپرسد «چرا با من این کار را کردند؟» پرسید: «چرا من این‌همه ادامه دادم؟» و این نقطه‌ای است که درمان آغاز می‌شود. نه وقتی که دیگری تغییر کند… بلکه وقتی که فرد، خودش را دوباره می‌بیند. در ادامه جلسات، او کم‌کم یاد گرفت: • «نه» گفتن بی‌احترامی نیست • مرز داشتن بی‌رحمی نیست • و رها کردن یک رابطه آسیب‌زا، شکست نیست بلکه بازگشت به خود است. در روان‌درمانی، ما همیشه به دنبال مقصر نیستیم؛ به دنبال لحظه‌ای هستیم که انسان از تکرار رنج، آگاه می‌شود. چون حقیقت این است: بسیاری از پایان‌ها، پایان یک رابطه نیستند؛ پایان یک تحمل طولانی‌اند. و از همان‌جا، زندگی تازه‌ای شروع می‌شود… زندگی‌ای که در آن، فرد دیگر برای بقا خودش را قربانی نمی‌کند. دکتر فهیمه رضایی روانکاو